روزی که ما بودیم ; دیگران نبودند!

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همگی.امروز براتون یه گزارش از روز چهارم اعتکاف رو آماده کردم.قضیه روز چهارم هم معلومه دیگه به خاطر اینکه جمعه هم تو ماه رمضون بود میشد معتکف شد.
۱۰-۹
(حتما که شروع گزارش نباید ۱۲p.m باشه.)از این ساعت خوردن افطاری روز سوم و پیچوندن بچه ها به خونش شروع شد.ما هم تو این ساعت تصمیم به موندن یا نموندن گرفتیم(خواستم بگم موندن یا نموندن،مسئله این است،دیدم خیلی خز شده).هر چی هم سعی کردیم بعضی هارو نگه داریم نشد یا به قول خودشون کار داشتن.
۱۱-۱۰
جزخوانی جز ۳۰ مسجد شروع شده بود و از اون جایی که توفیق بودن تو جز خوانی فردای یاران را نداشتیم رفتیم تو جلسه ختم قرآن.
۱۲-۱۱
الان مسئله اصلی ای که ذهن همه رو مشغول کرده بود سحری و افطاری فردا بود(الان که این بخشو دارم می نویسم ساعت۷:۲۵p.m روز یکشنبه هست که یه گرد وغبار خفن کل تهران پوشوند.من یاد صحنه های بمباران اتمی تو فیلم هالیودی ها افتادم.البته بعدش الحمدلله یه بارون مشتی اومد،من که خیلی حال کردم)که مادر یکی ازیاران دویی ها حلش کرد.تو این زمان هم فهمیدم از یاران خواهران نصفشون(۴از۸) و از برادران تقریبا ۲۵%(۸از ۳۲)موندن.جالبه،نه؟!
۲-۱۲(تو این بازه زمانی روز بعد شروع میشه)
والا بقیه که کار خاصی نمیکردن من و یکی از بچه ها سر تحقیق دوستش با لپ تاپ ور می رفتیم.این لپ تاپه هم یه مشکلی داشت اونم این که نیم سانت هم نباید جا به جا میشد(تعیمرکاره گفته بود به خاطر گرمای شدید بازی کردن مادربردش تاب برداشته!)وقتی هم که آوردمش(البته فقط برا کار)یه بلا هایی سر اومد که من بیچاره مثل دیونه ها یا داشتم خود زنی میکردم یا به راز و نیازو نذر می پرداختم که شفا بگیره(خداییش تا به حال انقدر به خدا نزدیک نشده بودم)!خلاصه بعد اتمام کار بردمش خونه(الان حالش خوبه و سلام میرسونه).
۳:۳۰-۲
بقیه که در حال مناجات ونمازشب خوندن بودن،خودمو هم نمیگم چی کار میکردم که ریا نشه!بعدش هم رفتیم برا سحری که فهمیدم لوبیا پلو بود (دلتون بسوزه).
۴-۳:۳۰
مشغول خوردن بودیم اما یکی مون کم بود.دیدم بنده خدا هنوز در حال عبادته و ولش نمی کنن بیاد! خلاصه بزور آوردیمش و اون هم همراه شد.
۵:۱۵-۴
خب اینجاش هم که معلومه،نمازوسخنرانی(خداییش دهنم صاف شد سر سخنرانی بیدار بمونم).
۵:۳۰-۵:۱۵
حاج آقا هم گیراش(ای بی ادب)شروع شده بود که چرا بدون اجازه موندین؟ما هم فکر کردیم یکی از بچه ها که اجازه گرفته بود،جمعی بوده نه فردی.موندیم چی بگیم؟
۱-۵:۳۰
بنده در حال لالا کردن هستم،مزاحم نشوید.
۲-۱
ماشاالله نمازظهر را یکی ازعزیزان به عنوان امام جماعت خوندن،انقدر طولانی شد که فکر کردم نماز جعغر طیار هست!دیگه اتفاق خاصی تا ساعت ۴ نیفتاد.
۶-۴
خب به لطف کسایی که دیروز مسجد رو تمیز نکردن این افتخار به ما افتاد.جوری جارو میکردیم که فکر کنم تا به حال خود خادم مسجد این طوری جارو نزده بود.دو نفرهم سر گرفتن جارو دعوا میکردن!یکی از بچه هاهم پیچید رفت.
۷-۶
هنوز در حال جارو کردن هستیم.یکی دیگه از بچه ها هم پیچید. ۶نفرشدیم.
۸:۳۰-۷
مراسم دعای وداع با ماه مبارک رمضان روبا حضور برادر آقاولی داشتیم.من هم خیلی خوش حال بودم که ماه رمضان داره تموم میشه ولی به احتمال زیاد بعدا ناراحت میشدم.برادرزاده آقا ولی هم اومده بود و تازه فهمیدیم آقاولی عموهست.نزدیکای اذان هم رفتیم عکس دسته جمعی بندازیم،ولی چون هممون گوشی هامون خفن بود نمیدونستیم چی کار کنیم! که تبلت یکی از معتکفین به دادمون رسید.بعد هم از طریق بلوتوث(خداییش معادل فارسی این کلمه چیه؟)عکس هارو به گوشی خودم فرستاد وایشالا میره رو سایت.
…-۸:۳۰
…………………
کوچیک شما حسین حاجی محّمدی پور
۱۹ جولای ۲۰۱۵
یا علی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>