بادیگارد از بیرون با نیم نگاهی به درون

بسم الله الرحمن الرحیم

« بادیگارد »

بادیگارد را نه به عنوان صرفا یک فیلم بلکه به عنوان هنرمندانه ترین تراوشات هنرمندانه ی یک تحلیل گر انقلابی نگاه می کنم، بادیگارد را می خوانم آنچنان که یک مقاله ی یک تحلیل گر دیگر را می خوانم، و شاید اگر همین ابراهیم حاتمی کیا  به جای ساخت این فیلم – که خودش می گوید هشت سال وقت صرفش کرده و چهار پنج بار فیلم نامه اش را تا نیمه و هر بار از منظری برده و رها کرده – یک مقاله ی تحلیلی _ اجتماعی با عنوان « نقدی بر آنچه می گذرد » می نوشت با همین دقت و همین ذوق و شوق به پایش می نشستم و آن را می دیدم آنچنان که بادیگارد را دیدم.

تجربه نشان داده که ابراهیم حاتمی کیا، نقد را برخلاف خیلی های دیگر که آن را نسیه بیان می کنند، نقد بیان می کند. نقد بودن نقد های حاتمی کیا در آن است که فریاد را رو به جلو می زند، و به جای سیاهنمایی یا گزنده گویی به واقع نمایی از بالا می پردازد.

حاتمی کیا از آن جهت که انقلابی است درد دارد، و از آن جهت که رزمنده است از بالا سخن می گوید، رزمنده ی انقلابی وقتی نظام را نقد می کند فریاد دارد اما دعوا ندارد، دنبال آن است که مشکل را در معرض حل شدن قرار دهد نه مستمسکی برای پیشروی در دعواهای کهنه اش.

 از بالا سخن گفتن حل مشکل را آسان تر می کند، پس بادیگارد را از بالا روایت می کند، دنبال این است که کشتی سوراخ نشود نه این که او حکم تعلیق نگیرد.

بادیگارد را در کلیاتش چنین یافته ام.

و حاتمی کیا را از میانه ی فیلم هایش، مواضعش، مصاحبه هایش، علایق و آرزوهایش رزمنده ای انقلابی یافتم.

اعتراف می کنم که حاتمی کیا را اگر چه در اصول و آرمان ها می پسندم و شاید بعضا الگو قرار می دهم، اما در تطبیق ها و تشخیص مصداق ها با او اختلافی چشم گیر دارم، البته حاتمی کیا به این اختلاف در تطبیق ها احترام می گذارد، چه آن که خودش در بسیاری موارد با خودش در تشخیص مصداق اختلاف دارد.

حاتمی کیا بادیگاردش را برای بهزاد نبوی رضایتمندانه آرزو می کند، .و در همان حال قاسم سلیمانی را حتی در گریم قهرمانش الگو قرار می دهد، او قیصری را در جایی یک طرف محاکات درونی خودش می خواند که برای فهم مخاطب به جای گنجاندنش در حیدر در قیصری قرار داده شده است، و در فیلمش قیصری همان کسی است که اگر چشمانش را باز نکند حیدر می ترسد که این کشتی سوراخ بشود، همان کسی است که در تاریکی مردم را سر جایشان می نشاند حتی اگر از اول سر جایشان نشسته بوده باشند، و همان کسی است که حیدر یعنی محافظ نظام را خلع سلاح می کند و با این کار حتی جان او را هم می گیرد، و قیصری همان کسی است که شاید نه بر حسب یک تصادف بلکه با دقتی هوشمندانه نامش قیصری گذاشته شده است.

البته برای خنکای دل خودم هم که شده و برای اینکه ابراهیم حاتمی کیا این قهرمان عرصه ی هنر انقلاب اسلامی عزیزم را با خودم نزدیک تر حس کنم، و شاید هم نه با این همه توجیه احساسی بلکه با وجوهی عقلانی و عقلائی ترجیح می دهم ابراهیم حاتمی کیا را پیرو دسته بندی ای عمیق تر و از بالا نگرانه تر تفسیر کنم، ترجیح می دهم قانونی انقلابی تر از جناح بندی های سیاسی برای دسته بندی هایش فرض کنم.

 خط قرمزی به نام « درد انقلاب »

که هر کس درد انقلاب داشت در جناح ماست، می خواهد رزمنده ی رزمنده باشد مثل قاسم سلیمانی یا دیپلمات دیپلمات مثل محمد جواد ظریف، می خواهد دلواپس باشد یا بهزاد نبوی ( از دید و شناخت حاتمی کیا)، می خواهد سید محمد خاتمی ( از دید و شناخت حاتمی کیا) باشد یا علی لاریجانی و ….

چنین قانون یا خط قرمز یا مرزی است که باعث می شود منی که در ادبیات سیاستمداران ِکج دسته بندی کن، «دلواپس» قلمداد می شوم احساس نزدیکی، علاقه و مهر درونی پیدا می کنم به ابراهیم حاتمی کیایی که در آن ادبیات «اصلاح طلب» تلقی می شود.

آرزو دارم که همه ی مشاوران عالی مرحوم صولتی این نوع دسته بندی را درک کنند.

پ.ن:
قیصری همان مامور امنیت ملی است

علی کرانی نویسنده :علی کرانی

سنگرسایبری:lebaskhakiha.blog.ir

 عضو یاران۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *