گزارشی از نمایش فصل شیدایی به قلم امیر علی دری

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام از روی ساعتم که نمی دونستم دقیقه یا نه و فقط می دونستم که عقربه کوچیکش داره عدد هشت رو نشون می ده متوجه شدم که به موقع به مسجد انصار رسیدم به موقع به موقع هم نه یکی دو دقیقه عقب جلو به هر حال فرقی هم نمی کنه چون مثل اکثر اوقات تو حرکت تاخیر داشتیم اما بر خلاف جاهای قبلی که با یاران رفتیم و قرارمون هم از دم مسجد انصار بوده ایندفعه هیچ خبری از اتوبوس و مینی بوس نبود حتی دریغ از یه ون خشک و خالی!
چند دقیقه گذشت تا دوزاریم افتاد یاران پولدار شده و میخاد ما رو با آژانس ببره می پرسین از کجا فهمیدم؟ چون چهار پنج تا ماشین که بینشون یه ۲۰۶ هم به چشم می خورد دم مسجد واستاده بودن و یکی که انگار مسئول همه راننده ها بود داشت با مسئول کل کل اردو()کل کل می کرد که کی قراره بریم و برگردیم و کی پول هارو بگیرن و …
بین ماشین هایی که به چشم می خورد ۲۰۶ داشت بهم چشمک می زد همین شد که پریدم تو ۲۰۶ به همراه چهار تا دیگه از یاران هشتی ها که آوردن اسمشونو جایز نمی دونم ماشینو پر کردیم و دِبرو که رفتیم!
چند دقیقه ای میشد که راه افتاده بودیم و یهو نمی دونم چی شد که فهمیدم تو یه ترافیک نسبتاً خفن گیر کردیم البته به لطف راننده هنرمندمون خیلی زود از دردسر ترافیک جَستیم و همون جاها بود که راننده نگه داشت و گفت یا فهمیدیم که باید پیاده شیم و رسیدیم من هنوز از شُکّ ترافیک درنیومده بودم که شنیدم راننده داره میگه: کرایه چی شد پس!و خودمو اونجا تنها دیدم چون بچه ها قالم(غالم)؟! گذاشته بودند و رفته بودند
به آقا ولی زنگ زدم که بیاد و مشکل رو حل کنه دیدم خودش داره میاد سمتم بعد که اومد و با راننده صحبت کرد فهمیدم که اصلاً کرایه شو موقع برگشت باید می دادیم نه الان!
از این ماجرا که خلاص شدیم تازه فهمیدم تو چه دردسری افتادم
یه قسمت از مسیر تا محل اجرای نمایش جوری بود که با ماشین عادی نمیشد تردد کرد شایدم می شد و خلاصه باید با وَن هایی که اونجا تعبیه شده بود می رفتیم تا محل اجرای نمایش و دردسر این بود که برای سوارشدن تو این ون ها صفی پدیدار شده بود که برای بنزین مجانی هم نمیشه!
و من به لطف بچه هایی که منو قال(غال) گذاشته بودند دقیقا ته این صف قرار گرفته بودم
البته حالا که دارم فکر می کنم چیز زیادی روهم از دست ندادم فقط وقتی همه بچه های گروه سوار وَن شده بودن من دعا می کردم وقتی نوبتم شد ونی وجود داشته باشه که باهاش برم!
از این حرف ها که بگذریم رسیدیم به محل اجرای نمایش و از محلی که قرار بود نمایش توش اجرا بشه می شد حدس زد که سبک این نمایشه یه چیزایی تو مایه های «شب آفتابی» باشه
خوبیش این بود که بچه های گروه و حاج آقا منتظر بودن تا همه بیان و بعد باهم حرکت کنیم وگرنه خدا می دونه که می تونستم بچه های گروه رو پیدا کنم یا نه؟
به اونجا که رسیدیم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد استقبال زیاد مردم بود و بعدش چیز دیگه ای که توجهم رو جلب کرد مدیزیت ضعیف توسط مجریان طرح بود!می پرسین چرا؟ چون سازماندهی شون ضعیف بود جای خوبی رو برای اون همه جمعیت آماده نکرده بودن و چندتا چیز دیگه که توضیحش شاید از حوصلتون خارج باشه
یکی از چیزهایی که همون اول کاری اعصاب ما رو خرد کرد
جداشدن همون چهار نفر از گروه بود اونا تنهایی رفته بودن و صبر نکرده بودن که جمع بشیم و با هم بریم و این بود که خشم خیلی ها از جمله حاج آقا راو برانگیخت بالاخره با کلی دردسر پیداشون کردیم و بعد از اینکه فهمیدیم افطاری هایی که اونجا می دادن تموم شده رفتیم یه جایی که فرش پهن کرده بودن تا نماز بخونیم و حلیم هایی که محض احتیاط با خودمون برا افطار آورده بودیم رو بخوریم(راستی اینجا یه جرم دیگه مه به جرمشون اضافه شد”تک خوری!
درگیرو دار خوردن سحری بودیم که دوباره دو نفر از اون چهار نفر کذایی غیب شدن و البته ایندفعه با کلی دردسر هم نتونستیم پیداشون کنیم فکر کنم حالا بهتر درک می کنید که چرا گفتم گفتن اسمشون رو جایز نمی دونم
یعنی مصیبتی که ما امروز از دست این چهار نفر کشیدیم مردم ایران بخاطر تحریم های آمریکا نکشیدن!
و بعد از غیب شدن اونا بود که ما نماز مغرب و عشا رو فشنگی خوندیم و رفتیم البته فشنگیه فشنگی هم نه چون وقتی نمازمون تموم شد نمایش شروع شده بود و ما یه تپّه رو جلو رومون داشتیم که باید ازش بالا می رفتیم تا برسیم به محل نمایش
در حین بالا رفتن از تپّه بودیم که چندتا از ماموران گرامی به اطلاعمون رسوندن که دیر شده و جا نیست و از همین جا برگردیم که البته این اطلاع رسانی با استقبال گرم مردم از جمله:بدبیراه گفتن،غرولند کردن،اعصاب خردی و… همراه شد
اما ما با ایمان به خدا به راهمون ادامه دادیم و در ادامه راه متوجه شدیم که این ماموران گرامی راست می گفتن بندگان خدا!چون واقعاً جای سوزن انداختن هم نبود و همین شد که تصمیم گرفتیم به نفسمون سختی بدیم و بریم رو کوه ها و ایستاده یا مثل بعضیا که خاکی هستن رو زمین بنشینیم و نمایش رو تماشا کنیم
و این چنین بود که به مدت دو ساعت این نمایش رو ایستاده/نشسته(خاکی) تماشا کردیم و نمایش تموم شد
الحق و الانصاف نمایش خوبی بود کامل نبود اما خوب بود فقط به نظرم رسید که یکسری ویژگی های خوب نسبت به شب آفتابی بهش اضافه شده بود و خیلی از نقص هایش هم برطرف شده بود اما یکسری از ویژگی های خوبی هم که اون(شب آفتابی) داشت رو این(فصل شیدایی) نداشت
و نکته قابل توجه این بود که در همه این مدت اون دو نفر پیداشون نبود یعنی بعدشم پیداشون نشد و ما تصمیم گرفتیم اون دو نفر رو به خدای منان بسپاریم و خودمون برگردیم.
حالا که حرفم تموم شد اضافه کنم که نگران اون دو نفر نباشید آخرین خبرهایی که به دست ما رسیده حاکی از سلامت اون دو نفر داره و باید بهتون بگم که با یکی از اتوبوس هایی که برای حمل و نقل بازدیدکنندگان تعبیه شده بود به خونه برگشتند و هم اکنون در کانون گرم خانواده هستند
خوب این بود گزارش من نمی دونم میشه اسمشو گزارش گذاشت یا نه ولی مختصری(؟) بود از اتفاقاتی که در ضمن برنامه گروه در نمایش فصل شیدایی رخ داد.

امیر علی درّی
۲۱/۴/۹۴

9 دیدگاه در“گزارشی از نمایش فصل شیدایی به قلم امیر علی دری

  • ۱۳۹۴/۰۵/۶ در۱۲:۰۳
    پیوند یکتا

    برای اینکه جگرتون حال بیاد
    اگر حدسم درس باشه
    شخصا پدر اون دو نفر رو تو جهادی در اوردم!!!

    پاسخ
  • ۱۳۹۴/۰۴/۲۵ در۰۷:۰۲
    پیوند یکتا

    آفرین خوندنی بود.

    خیلی کار جالبیه دست دستاندرکاران درد نکنه!

    پاسخ
  • ۱۳۹۴/۰۴/۲۲ در۲۱:۵۹
    پیوند یکتا

    خیلی غلط املایی داش از مدیزیت گرفته و… در ضمن تو داهات ما ساعت ۹ شب کسی سحری نمی خوره :(

    پاسخ
  • ۱۳۹۴/۰۴/۲۲ در۲۱:۳۵
    پیوند یکتا

    آن هایی که «تک»خورند؛
    غالباً
    «تک» می خورن!
    یا شایدم
    «پاتک»…

    پاسخ
  • ۱۳۹۴/۰۴/۲۲ در۱۹:۴۴
    پیوند یکتا

    گزارش که چه عرض کنم… بیشتر سرگذشت “آن دونفر” بود از نگاه دری…

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *